نشسته ام روی سجاده ی انتظار ... و
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آذر ،۱۳٩۳ : توسط : علی فرهادی

نشسته ام روی سجاده ی انتظار ...

نشسته اﻣـ روﮮ سجاده ﮮ انتظارﻣـ...

 

همانجا که صداﮮ انتظارﻣـ را از اعماق حنجره ﻣﮯشنوﮮ:

یا مَولانا یا صاحِبَ الزَّمانِ اَلْغَوْثَ اَلْغَوْثَ اَلْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَةِ السّاعَةِ السّاعَةِ الْعَجَلِ العَجَلِ العَجَلِ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ الِهِ الطّاهِرینَ

دﻟﻤـ ترسیده؛

در چهارچوﺑـــ شکستهﮮ ذهنم تصویرﮮ از ظهور ﻣﮯ ﻛﺸﻣـ ،تصویرﮮ سراسر سپید،مملو از نور که سیاﻫﮯ ها ملتمسانه خیره به آن الغوث الغوث ﻣﮯگویند

وﻟﮯ ﻧﻣﮯ داﻧﻣـ که در نهایت غربت،در این روزهاﮮ سیاه که زمان بوﮮ فاصله ﻣﮯ دهد و زمین را خاک تیره پوشیده به ساحل آرام انتظارﺗــــ خواﮬﻣـ رسید؟

انتظار هر منتظر:

بگو ﻛﮯ سجاده نشینان منتظر را مژده ﮮ حضور ﻣﮯدﮬﮯ؟

ﻛﮯ براﮮ پرستوﮮ مهاجرﺗــــ  ترانه ﮮ ظهور ﻣﮯخواﻧﮯ؟

منتظرﯧﻣـ...

منتظرتر از هر آفتاﺑـــگردان

دﻟﺘﻨﮕﻴﻣـ...

دلتنگتر از همه ابرهاﮮ جهان

و ﭼﺸﻣـ به راه...

ﭼﺸﻣـ به راه اینکه کداﻣـ قنوﺗــ تشنه مان به دامن عناﯧﺗــ تو توفیق استجاﺑﺗــ خواهد یافت؟

بیا؛

بیا و به روﮮ زخم هاﮮ خستهﮮ زمین مرﮬﻣـ بگذار.

ما همچنان سجاده نشین کوﮮ انتظارﺗــ خواﮬﻴﻣـ ماند... 

ﺑﺴـ که در جان و فکار ﻗﻠﺒــ بیمارﻣـ توﯧﮯ

هر که پیدا ﻣﮯ شود از دور پندارﻣـ توﯧﮯ