چتر نجات
چشم به آسمان دوخته بود. خسته از آن روز شلوغ روی تنها نیمکت پارک نشسته بود. سرمای هوا بدجوری توی صورتش می زد اما او دوست داشت باز هم آنجا بماند. حاضر نبود آرامش آن چند لحظه را با هیچ چیز دیگری عوض کند. « اَللّهُمَّ یا مَنْ مَلَکَ فَقَدَرَوَقَدَرَ فَقَهَرَ وَعُصِىَ فَسَتَرَ وَاسْتُغْفِرَ فَغَفَرَ. روز عرفه گنهکاران را فراموش نکنید. مهدی»
کودکی با مادرش از روبروی او گذشت...لحظه ای ایستاد و به او خیره شد. به یاد پسر سید مهدی افتاد. او هم الآن باید هم سن و سال این پسر باشد. و لحظه ای برای ترش رویی بی دلیلی که امروز با او داشت از خودش خجالت کشید. به خودش لعنت فرستاد : «آخر خریدن یک بسته چای به جای چای کیسه ای چه اهمیتی داشت که به خاطرش با او این همه دعوا کرده بود.» و به یاد چشمان سید مهدی افتاد که آن لحظه بدجوری غصه دار شده بود. شاید توی آنهمه شلوغی و گیرکردن کارها، سید مهدی تنها کسی بود که می توانست تمام ناراحتی هایش را بدون هیچ ملاحظه ای روی او خالی کند. و چقدر صبور بود سید مهدی که آن لحظه او را نگاه کرده بود و آن نگاه حالا دلش را می لرزاند. بی انصافی بود که سید مهدی با وجود همه ی مشکلاتش حالا بشود نقطه ای برای آرامش او. سید مهدی که تنها نقطه ی آرامشش سجاده ی گوشه ی آبدارخانه اش بود. چشمش را به آسمان دوخت. کاش می توانست همین حالا او را دوباره ببیند و از دلش درآورد. کاش زمان به عقب برمی گشت.
احساس اندوه تمام وجودش را فراگرفته بود. از خودش خجالت می کشید. زیر لب زمزمه کرد: «خدایا...خدایا ببخش.» و آن لحظه چشمانش خیس شد از اشک.
صدای تلفن همراهش بلند شد. اشک هایش را پاک کرد و به صفحه ی گوشی اش خیره شد. پیام جدید را باز کرد و خواند:
| Design By : Night Skin |

