ولادت قلب و جان عالم هستی مبارکباد. و
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آذر ،۱۳٩۳ : توسط : علی فرهادی

ولادت قلب و جان عالم هستی مبارکباد. 

 

 داستان تولد امام زمان (عج)

 

 ولادت قلب و جان عالم هستی حضرت حجت بن الحسن االمهدی (ارواحنا فدا) را به تمام شیعیان،

 

عاشقان و محبان حضرت تبریک و شادباش عرض می مکنیم.

 

وعیــدی ما و تمام محبان حضرت " ظهور " خود حضرت با شه بحق عمه سادات حضرت زینب کبری (س) ؛

 

" الهــی آمیــن یـا رب العـالمیــن"

 

..............................................................................................................................

 

داستان تولد امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

 

شرایط زمان تولد امام زمان (ع) شرایط عادى نبود، زیرا طبق روایات منقول از پیامبر اسلام (ص) مهدى آل محمد (ع)

 

 ـ آن که ستمگران را نابود و زمین را پر از عدل و داد مى کند ـ فرزند امام حسن عسکرى (ع) است. از این رو

 

 دستگاه خلافت عباسى امام حسن عسکرى (ع) را در شهر سامرا تحت نظر داشت، و منتظر بود تا اگر فرزندى

 

 از ایشان به دنیا آید، او را بکشد، همان گونه که فرعون، در کمین بود تا اگر حضرت موسى (ع) به دنیا آید، او را

 

 به قتل برساند. در این شرایط خفقان و غیر عادى، حضرت مهدى (ع) مخفیانه به دنیا آمدند.


جریان تولد حضرت را حکیمه خاتون، دختر امام جواد (ع) و عمه ى امام حسن عسکرى (ع) این گونه بازگو کرده است:


«ابو محمد امام حسن عسکرى (ع) شخصى را دنبال من فرستاد که امشب ـ شب نیمه ى شعبان ـ براى افطار نزد ما بیا،

 

 زیرا خداوند امشب حجتش را آشکار مى کند. پرسیدم این مولود از چه کسى است؟ حضرت فرمود: از نرجس خاتون.

 

 عرض کردم: من در نرجس خاتون آثار باردارى نمى بینم حضرت فرمود: موضوع همین است که گفتم.


من در حالى که نشسته بودم، نرجس آمد و کفش مرا از پایم بیرون آورد و فرمود: بانوى من حالتان چطور است؟

 

 گفتم: تو بانوى من و خانواده ام هستى. او از سخن من تعجب کرد و ناراحت شد و فرمود: این چه سخنى است؟

 

گفتم: خداوند در این شب به تو فرزندى عطا مى کند که سرور و آقاى دنیا و آخرت خواهد شد. نرجس خاتون از این

 

 سخن من خجالت کشید ، بعد از افطار و نماز عشا به بستر رفتم. چون پاسى از نیمه ى شب گذشت، برخاستم و

 

 نماز شب را به جا آوردم، بعداز تعقیب نماز به خواب رفتم و دوباره بیدار شدم. در این هنگام، نرجس نیز بیدار شد و

 

 نماز شب را به جا آورد. سپس از اتاق بیرون رفتم، تا از طلوع فجر باخبر شوم; دیدم فجر اول طلوع کرده و نرجس

 

 در خواب است. در این حال، به ذهنم خطور کرد که چرا حجت خدا  آشکار نشد؟! نزدیک بود شکى در دلم ایجاد شود که

 

 ناگهان حضرت امام حسن عسکرى (ع) از اتاق مجاور صدا زدند: اى عمه! شتاب مکن که موعود نزدیک است. من مشغول

 

 خواندن سوره «الم سجده» و «یس» شدم. در این هنگام ناگهان نرجس خاتون با ناراحتى از خواب بیدار شد. من او را

 

 به سینه چسباندم و نام خدا را بر زبان جارى کردم. امام حسن عسکرى (ع) فرمود: سوره ى قدر را برایش بخوان.

 

 آن سوره را خواندم و از نرجس پرسیدم: حالت چطور است؟ گفت: آنچه مولایت فرموده بود ظاهر شد. من دوباره سوره ى

 

 قدر را خواندم. کودک نیز در شکم مادر، همراه من سوره ى قدر را خواند که من ترسیدم. در این هنگام پرده ى نورى میان

 

 من و او کشیده شد، ناگاه متوجه شدم کودک ولادت یافته است. چون جامه را از روى نرجس برداشتم، آن مولود سر به

 

 سجده گذاشته و مشغول ذکر خدا بود. هنگامى که او را برگرفتم، دیدم پاک و پاکیزه است. در این موقع حضرت امام

 

 حسن عسکرى (ع) صدا زدند: عمه! فرزندم را نزد من بیاور. وقتى نوزاد را نزد حضرت بردم، وى را در آغوش گرفت،

 

 و بر دست و چشم کودک دست کشید و در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و فرمود: فرزندم!

 

 سخن بگو! پس آن طفل گفت: «اشهد انّ لا اله الا الله و اشهد انّ محمداً رسول الله»  پس از آن به امامت امیرالمؤمنین (ع)

 

 و سایر امامان معصوم (علیهم السلام) شهادت داد و چون به نام خود رسید فرمود: «اللهم انجز . لى وعدى و اتمم لى

 

 امرى و ثبت و طأتى واملاء الارض بى عدلا و قسطاً» «پروردگارا! وعده ى مرا قطعى گردان  امر مرا به اتمام رسان،

 

 و مرا ثابت قدم بدار، و زمین را به وسیله ى من از عدل و داد پر کن.»

 

( بحارالانوار، ج 51، ص 19، منتهى الامال، ج 2، ص 285، غیبت شیخ طوسى ص 141)