بن بست

خیلی حرف است ها...،

اینکه بعد از این همه موشک و ماهواره ای که به هوا انداخته شده و یا با وجود همه ذره ها و اتم هایی که شکافته شده، هنوز دکتر ها مریض هایشان را جواب می کنند و مردم همچنان می میرند...!

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳

مادربزرگ

دستم را می زنم زیر چانه ام و نگاهش می کنم. دوباره می گوید خاطراتی را که بارها همه شان را برایمان تعریف کرده است. به روی خودم نمی آورم که واو به واو حرف هایش را حفظم و سر تکان می دهم.

مادر می آید. یک استکان چای می گذارد جلویش و بهش می گوید: این چندمین باری است که اینها را تعریف کرده ای خدای نکرده خیال می کنند حواس پرتی گرفتی ها!

او هیچ چیز نمی گوید و به چشم های مادر خیره می ماند. انگار خودش هم می داند حالا خیلی وقت است که حرف هایش تکراری است...

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٤

بازنگری یک واقعیت

"قلاده های طلا" اکران می شود و ما که به شدت منتظر تماشایش هستیم ساعت ده شب وارد سالن سینمای اریکه می شویم و روی صندلی های ردیف دوازدهم جای می گیریم. توی سالن نه چندان بزرگ سینما سکوت برقرار است و تنها با وارد شدن آدم های جدید این سکوت تبدیل به زمزمه های دو سه نفره می شود. این فیلم از آن دست فیلم هاییست که نوع مخاطبانش هم روی روند قضاوت افراد تاثیر می گذارد اما انگار برخلاف خیلی از پیش بینی ها همه جور آدمی هم برای دیدن فیلم آمده اند. 

فیلم شروع می شود. سکوت همچنان ادامه دارد و فقط هر از چند گاهی از این طرف و آن طرف صدای بازدم یک نفس عمیق شنیده می شود. دیدن دوباره وقایع بعد از انتخابات هر چند برای هیچ کس خوشایند نیست، اما مرور آن و به یاد آوردن واقعیات پشت پرده ماجرا با هنرنمایی تحسین برانگیز ابولقاسم طالبی همه را به فکر فرو برده و انصافش در روایت ماجرا آن را به واقعیت نزدیک تر کرده است. 

تیتراژ نهایی بعد از یک پایان غیر قابل پیش بینی پخش می شود. دلم می خواهد از جایم بلند شوم و برای طالبی و شجاعت و هنر بی مانندش کف بزنم اما سکوت سنگین توی سالن تا پایین پله های خروجی همچنان ادامه دارد. انگار همه عمیقا در حال مرور وقایع و تطبیق آن با روایت فیلم و یک بازنگری تازه در زاویه دیدشان به ماجرا هستند و شاید این از هر تشویقی برای فیلم بالاتر است.

                                                               

پی نوشت:

_ناگفته های ابولقاسم طالبی در گفتگو با مشرق را از اینجا بخوانید.

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٤

خانه تکانی ذهن

نمی دانم این خاصیت دنیای شلوغ ماست که برای به خاطر آوردن روز های رفته باید این قدر خودمان را زیر و رو کنیم یا مشکل از ذهن آشفته این روز های من است... باورم نمی شود که "یک سال" به این زودی دارد تمام می شود. چشم هایم را می بندم و سعی می کنم تصاویر رنگ و رو رفته امسال را به یاد آورم. از روز خواب آلوده اول، توی حرم حضرت معصومه و لحظه تحویل سال و آمین های دسته جمعی تا روزهای گرم تابستان و ماه رمضان و همین روزهای شلوغ و کوتاه خانه تکانی...

به یاد می آورم: غم، دلتنگی، شرم، ترس، بی قراری، شکست، نا امیدی، تردید، بغض و حسرتـــــــــــ را...

به یاد می آورم: شادی، امید، شجاعت، پیروزی، غرور، اعتماد، صبر، لبخند و روشنایی را...،

و این میان با همه وجود جمله "لایملک لنفسه نفعا و لا ضرا و لا موتا و لا حیاتا و لا نشورا..." را حس میکنم و با حسرتی در دل از همه غفلت هایی که امسال داشته ام خدا را شکر می گویم بابت هر آنچه بر من گذشته و به زندگی ام عمق و معنای بیشتری داده و از ته دل از خدا می خواهم سال جدید را برای همه مان سالی پر از پیشرفت و رضایت خودش قرار دهد.

                                                                   

پی نوشت:

_در این بهار، آه! چه یادها، چه حرف های ناتمام، دل پر آرزو...،

چو شاخ پر شکوفه باردار می شود...

_سال نو مبارک!

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٧