جریمه
ماشینش را کنار خیابان پارک کرد. سرش درد می کرد. دست کرد توی جیب شلوارش و دسته ی دو هزارتومانی ها را بیرون آورد و دوباره شمرد. این چندمین باری بود که توی ذهنش حساب پول بنزین و بقیه ی هزینه ها را از این چهل تومان کم می کرد، ته تهش اگر برنج درجه چندم هم می خرید و خودش را می زد به بی حواسی تا از خریدن میوه و سبزی خلاص شود باز هم بیشتر از دو، سه تومان ته جیبش را نمی گرفت و با این اوضاع، سر ماه پولی برای قسط عقب افتاده ی ماشین نمی ماند. این فکر ها از صبح خلاصش نمی کرد. چشمانش را بست و سرش را گذاشت روی فرمان. چند لحظه گذشت و او با صدای بوق ماشین عقبی که می خواست حرکت کند به خودش آمد، ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. کمی جلو تر چند مسافر ایستاده بودند. شیشه صندلی جلو را پایین داد و کنار آنها ترمز کرد.
دو نفر روی صندلی های عقب جا گرفتند. مرد از توی آینه نگاهی به آنها انداخت: یک پسر ده دوازده ساله که کله اش را کرده بود توی گوشی موبایلش و یک پیرزن با یک عینک بزرگ ته استکانی که به سختی داشت یک دفترچه ی تکه پاره شده را ورق میزد. مرد گاز داد و حرکت کرد. پیرزن دفتر چه را به سمت مرد گرفت و با صدای گرفته ای گفت:
_مادر جون این آدرس رو می خوام برم. ببین می دونی...قربونت سواد ندارم.
مرد دفترچه را از پیرزن گرفت و به آن نگاه کرد حس کرد نمی تواند نوشته ها را درست ببیند. سرش منگ بود. چشم هایش را مالید و دوباره نگاه کرد و به سختی توانست نوشته بد خط توی دفترچه را بخواند.از توی آینه به پیرزن نگاه کرد و گفت:
_حاج خانوم من مترو پیادت می کنم، از اونجا رو باید با مترو بری.
مرد دفترچه را بست. می خواست آن را به سمت پیرزن بگیرد که یک ده هزار تومانی تا خورده از لای دفترچه روی پایش افتاد. پیرزن دستش را دراز کرد تا دفترچه را از مرد بگیرد. مرد از توی آینه با تردید به پیرزن نگاه کرد. پیرزن انگار چیزی ندیده بود. یک لحظه تعلل کرد و دفترچه را به سمت پیرزن گرفت. پیرزن با دست های لاغرش دفتر چه را گرفت و از او تشکر کرد. مرد دستش را گذاشت روی اسکناس تا خورده. سرش تیرکشید. نفس عمیقی کشید و دوباره به پیرزن نگاه کرد. با خودش فکر کرد با این پول دیگر نیازی نیست با این سردرد زجرآور بیش از این توی این خیابان های شلوغ جان بکند... اما نکند این همه ی پول پیرزن باشد و توی راه بماند. دلش برای پیرزن سوخت. نمی دانست چه کند. تصمیمش را گرفت. اسکناس را برداشت تا به پیرزن برگرداند که صدای پسر روی صندلی عقب که می خواست پیاده شود بلند شد. مرد یک لحظه شک کرد و توی یک حرکت اسکناس را توی جیب شلوارش گذاشت و ترمز کرد.
پسر پیاده شد. حالا جز پیرزن کسی توی ماشین نبود. مرد نگاهش را از پیرزن بر نمی داشت. تابلوی زرد رنگ مترو از ته خیابان دیده می شد. فکر کرد برای برگرداندن پول دیگر خیلی دیر شده است. عرق پیشانی اش را خیس کرده بود. دستی لای موهایش کشید و نفسش را با صدا بیرون داد. سردردش بیشتر شده بود. چند قدم مانده به در مترو ماشین را نگه داشت و به چشم های پیرزن خیره شد. فکر کرد شاید حالا بشود پول را به او برگرداند. تردید کرد و با صدایی آرام گفت :بفرمایید حاج خانم. پیرزن پیاده شد و از لای یک دسته ی قطور اسکناس، یک هزار تومانی به مرد داد. مرد پول را ازپیرزن گرفت و به دسته ی اسکناس توی دست پیرزن نگاه کرد. حالا مطمئن بود که او توی راه نمی ماند و با این همه پول اصلا شاید خودش هم از آن اسکناس تا خورده ی لای دفترچه خبر نداشته باشد. تردید داشت. پیرزن منتظر بود.مرد از توی داشبورد یک اسکناس پانصد تومانی گذاشت توی دست پیرزن و رفت.
×××
مرد به سمت ماشینش برگشت. گونی برنج را روی صندلی عقب گذاشت و سوار شد. سرش هنوز بدجوری درد می کرد. ماشین را روشن کرد. می خواست حرکت کند که روی شیشه ماشین تکه کاغذی دید. تکه ی کاغذ چیزی شبیه قبض جریمه بود. چشم هایش را مالید و خوب نگاه کرد. روی کاغذ با رنگ قرمز نوشته شده بود: مبلغ قابل پرداخت، ده هزار تومان.
پی نوشت:
_نوای زیبای صلوات خاصه امام رضا(ع) را بشنوید.
_بیست و دو سال گذشت از آغاز بودنم در عصر یخبندان...!
پشت بام شهر

از اینجا، شهر با همه هیاهویش، با همه پیچ و خم ها و نا مهربانی هایش، با همه آدم ها و قصه هایش، جز سکوتی مه آلود نیست...
بوی تو می آید...
در سرم پیچیده باری، های وهوی کربلا
می روم وادی به وادی رو به سوی کربلا
میروم افتان و خیزان از دل بنبستها
جادهای پیداکنم تا جست وجوی کربلا
تشنگی میبارد از ابر سترون، میروم
تا بنوشم جرعه آبی از سبوی کربلا
ترسم این بیراههها با خویش مشغولم کنند
"بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا"
من نمیدانم کی ام یا از کجایم، هرچه هست
آب رو می آورم از خاک کوی کربلا
مانده در گوشم صدای پای "هل من ناصر"ی
میرود تا حشر در من گفت وگوی کربلا
بغض تاریخم، نباید در خودم ویران شوم
باید آوازی بخوانم با گلوی کربلا
در سرم شوری دگر برپاست، شمشیرم کجاست؟
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا
امید مهدی نژاد
پی نوشت:
نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید، نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید...
گفت گو ()
