چتر نجات
تا حالا شده زیادی منتظر چیزی باشی و در عین ناباوری از رسیدنش خیلی خوشحال نشی؟ این شده داستان انتظار ما برای تعطیلات ترم. اصلا انگار حالا که تعطیل شدیم بیشتر دلم می خواد دانشگاه باشم. مخصوصا این ترم که خیلی ترم پرحادثه ای بود...اول از همه اینکه اولین تحصن در طول این سه ترم برگزار شد. تنی چند از بچه ها دچار تعلیق شدند. استاد عرب مازار دستگیر شد. و اگر خبر استعفای بعضی اساتید دانشگاه هم صحت داشته باشد برای انتخاب واحد ترم جدید و جبران کمبود استاد باید آگهی استخدام چاپ کنیم... ... تا چند روز دیگه بیست ساله می شم! یادمه وقتی کوچکتر بودم برای این روز لحظه شماری می کردم .همیشه با انگشت های دست سال های باقیمانده تا بیست سالگیم رو می شمردم .اون روزها فکر می کردم وقتی بیست سالم بشه دیگه خیلی خیلی بزرگ شدم و شاید واقعا این سال ها برام با همان سرعت شمارش انگشتان گذشت. حالا اما حس عجیبی دارم. حس خوشحالی همراه با ترس! حس کسی که هر لحظه به پایان زمان امتحانش نزدیک تر می شه اما هنوز هم فکرهای زیادی تو سرش داره! من دیروز در راهپیمایی تهران شرکت کردم قبل از این در انتخابات هم شرکت کرده بودم. آخر می دانید این مهری که توی شناسنامه آدم می زنند خیلی چیز مهمی است. اگر نباشد آدم را هیچ جا راه نمی دهند و گرنه من که این چیزها سرم نمی شود. دیروز هم وقتی شنیدم که در میدان انقلاب کیک و ساندیس پخش می کنند با هر بدبختی بود خودم را به آنجا رساندم. آخر شما که نمی دانید این کیک و ساندیس وقتی مفتی باشد چه مزه ای می دهد! امروز هم که حتما شنیدید جماعتی از ورامین به خاطر همین کیک و ساندیس این همه راه را پای پیاده تا تهران کوبیده اند. از شما چه پنهان ثبت نام در کنکورم هم به بهانه ی همین کیک و ساندیسش بود که اخر شانسم زد یک رشته ای هم قبول شدم و اساسا تعداد زیاد داوطلبان کنکور هم به خاطر همین قضیه است. و گرنه من چه کار دارم به این کار ها...چه کار دارم که عده ای ریخته اند بانک و خیابان و ماشین ها را تخریب کرده اند. چه کار دارم که نماز گزارن را با سنگ مجروح کرده اند. من دیروز فقط رفتم تا ساندویچ مجانی بخورم و گرنه من چه کار دارم که روز عاشورا در خیابان ها چه خبر بوده . دیروز جمعیت در میدان انقلاب موج می زد اما باور بفرمایید همه ی آنها به خاطر همین کیک وساندیس و ساندویچ آمده بودند . وگرنه می دانید که سیاست کثیف تر از آن است که این همه آدم را درگیر این بحث ها کند. دیروز برای پیدا کردن ایستگاه های صلواتی مجبور شدیم از انقلاب تا امام حسین را پای پیاده گز کنیم در راه هم برای اینکه خستگی فراموشمان شود یک سری شعار های ریتمیک که می گفتند را تکرار می کردیم آخر سر هم هیچ چیز جز خستگی نصیبمان نشد و معلوم شد همه داستان شایعه بوده... از من به شما نصیحت تا با چشم خود ندیده اید که جایی ایستگاه صلواتی وجود دارد گول حرف هایی را که می زنند نخورید و گرنه شما هم مثل من و آن جمعیت میلیونی علاف می شوید! چشم به آسمان دوخته بود. خسته از آن روز شلوغ روی تنها نیمکت پارک نشسته بود. سرمای هوا بدجوری توی صورتش می زد اما او دوست داشت باز هم آنجا بماند. حاضر نبود آرامش آن چند لحظه را با هیچ چیز دیگری عوض کند. « اَللّهُمَّ یا مَنْ مَلَکَ فَقَدَرَوَقَدَرَ فَقَهَرَ وَعُصِىَ فَسَتَرَ وَاسْتُغْفِرَ فَغَفَرَ. روز عرفه گنهکاران را فراموش نکنید. مهدی» یه لحظه فکر کن... میدونی چند تا آدم توی این دنیای گرد وجود داره...؟ چندتا زندگی؟ چندتا فکر؟... بچه که بودم همیشه آرزو داشتم همه ی آدمای دنیا رو ببینم و حالا هر روز که می گذره با آدمای جور وا جور بیشتری آشنا می شم...آدم هایی که بعضیاشون رو اصلا نمی شه فهمید و بعضی هاشون هم چیزی برای فهمیده شدن ندارند...آدم هایی که مرزی بین شادی و غمشون وجود نداره و آدم هایی که در اوج احساساتشون بی احساس ترین موجودات روی زمین اند. آدم هایی که همیشه پشیمون اند و انگار فقط برای نمود کلمه "بدبختی" آفریده شده اند.آدم هایی که از بهترین لحظه های عمرشون هم گله دارند... آدم هایی که وقتی می بینیشون می تونی غم رو روی شونه هاشون احساس کنی... آدم هایی که با دیدنشون از شادی های بی بهانه خودت خجالت می کشی...و در مقابل آدم هایی که حتی به سخت ترین لحظه های زندگی شون هم لبخند می زنند. آدم هایی که با دیدن اون ها از زندگیت احساس رضایت میکنی. آدم هایی که خوب می فهمند و آدم هایی که خوب ادای فهمیدن رو در میارند... آدم هایی که فقط زندگی رو تماشا می کنند و آدم هایی که با تمام وجود لحظه هاشون رو می سازند. آدم هایی که زود از یاد می برند و آدم هایی که زود از یاد میرند.آدم هایی که حاضرند هر کاری برای رسیدن به نقطه اوج زندگیشون بکنند و آدم هایی که خیلی زود کم می آورند . آدم هایی که دیگران را نمی بینند و آدم هایی که به خاطر دیگران دیده نمی شوند... آدم های دور و بر ما خیلی با هم فرق دارن... و شاید از نگاه هر کدوم از ما هم یه شکلی به نظر بیان... اما من هنوزم دلم می خواد همه ی آدم های دنیا رو ببینم. از تمام رمز ورازهای عشق جز همین سه حرف جز همین سه حرف ساده ی میان تهی چیز دیگری سرم نمی شود. من سرم نمی شود ولی... راستی دلم که می شود! قیصر امین پور عصر _داخلی_خانه طرح خوبی به نظر می رسد. هم به اقشار کم درآمد کمک می شود هم در مصرف منابع محدود صرفه جویی...اما واقعا شدنی است؟ یاد حرف دیروز استادمان افتادم که می گفت:سیستم مالیاتی کشور ما به علت نداشتن اطلاعات درس از درآمد حقیقی مردم دچار اشکال است.و یاد چیزی که ترم اول به ما یاد دادند : اینکه نقدینگی باعث افزایش تورم می شود و یاد نرخ تورم این روز ها... صبح_ داخلی_دانشکده با ورود استاد به کلاس امیدوار می شوم که جواب سوال هایم را بفهمم. از او درباره این طرح سوال میکنم و او نفس عمیقی می کشد و لبخندی می زند و می گوید: خوب من شخصا موافق اجرای این طرح در این شرایط نیستم . اما بحث مفصل ترش بماند برای بعد...و بعد من می مانم فکر هایم درباره آن اندک مطلبی که از اقتصاد خوانده ام و آنچه در عمل می بینم...
کودکی با مادرش از روبروی او گذشت...لحظه ای ایستاد و به او خیره شد. به یاد پسر سید مهدی افتاد. او هم الآن باید هم سن و سال این پسر باشد. و لحظه ای برای ترش رویی بی دلیلی که امروز با او داشت از خودش خجالت کشید. به خودش لعنت فرستاد : «آخر خریدن یک بسته چای به جای چای کیسه ای چه اهمیتی داشت که به خاطرش با او این همه دعوا کرده بود.» و به یاد چشمان سید مهدی افتاد که آن لحظه بدجوری غصه دار شده بود. شاید توی آنهمه شلوغی و گیرکردن کارها، سید مهدی تنها کسی بود که می توانست تمام ناراحتی هایش را بدون هیچ ملاحظه ای روی او خالی کند. و چقدر صبور بود سید مهدی که آن لحظه او را نگاه کرده بود و آن نگاه حالا دلش را می لرزاند. بی انصافی بود که سید مهدی با وجود همه ی مشکلاتش حالا بشود نقطه ای برای آرامش او. سید مهدی که تنها نقطه ی آرامشش سجاده ی گوشه ی آبدارخانه اش بود. چشمش را به آسمان دوخت. کاش می توانست همین حالا او را دوباره ببیند و از دلش درآورد. کاش زمان به عقب برمی گشت.
احساس اندوه تمام وجودش را فراگرفته بود. از خودش خجالت می کشید. زیر لب زمزمه کرد: «خدایا...خدایا ببخش.» و آن لحظه چشمانش خیس شد از اشک.
صدای تلفن همراهش بلند شد. اشک هایش را پاک کرد و به صفحه ی گوشی اش خیره شد. پیام جدید را باز کرد و خواند:
تازه از دانشگاه بر گشته ام انقدر خسته ام که گوش هایم به زور می شنود.روی مبل روبروی تلویزیون می نشینم و با چشمانی نیمه باز کانال ها را یکی یکی عوض می کنم...
شبکه یک تبلیغ: برنج صد در صد ایرانی...شبکه دو نماهنگ:ما برای آنکه ایران... شبکه سه فوتبال:... شبکه چهار اخبار: طرح هدف مند کردن یارانه ها توسط مجلس شورای اسلامی به تصویب رسید.
صبح_ خارجی_خیابان
ساعت نه و نیم با دوستم قرار دارم.به ساعتم نگاه می کنم:نه و بیست دقیقه. باید با تاکسی بروم ...پراید زرد رنگی جلو ام می ایستد و من به سرعت به سمتش می روم و روی صندلی خالی جلو می نشینم. رادیو روشن است اما چیزی جز صدای بلند مسافر صندلی عقبی شنیده نمی شود:
آقا یعنی فرض کن شما تا الان می رفتی بنزین بزنی لیتری صد تومن حساب می شد با یارانش. اما حالا اومدن می گن اون قشر ضعیف که هفتاد درصد مردم هم هستن اصلا ماشین ندارن که بخوان یارانه بگیرن. اون وقت اون بابایی که ماشین صد میلیونی سوار می شه و مشکلی هم نداره برای بنزین آزاد زدن داره واسه هر چارتا ماشینش یارانه می گیره. بعد اومدن گفتن به جای اون یارانه که می دادیم به قشر کم درآمد حالا پولش رو دستی می دیم بهشون.
| Design By : Night Skin |

